محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
88
تفسير قرآن صفى على شاه
شفاعت بكند نزد او مگر بفرمان او ميداند آنچه ميان دستهاى ايشانست و آنچه پس ايشانست و احاطه نميكنند به چيزى از دانش او مگر به آنچه خواست وسعت يافته كرسى او آسمانها و زمين و گران نيست او را نگهدارى آنها و او بلند مرتبه بزرگست ( 255 ) در تحقيق آية الكرسى آن خدايى كه جز او معبود نيست * بر پرستش غير او موجود نيست حىّ و قيوم است اندر ذات خويش * بىنياز از كل موجودات خويش بر پرستش ذات او زيبنده است * كه بذاتش زنده و پاينده است هستى محض است و عين زندگى * دارد اندر ذات خود پايندگى آن حيات آمد ورا ز اوصاف ذات * هستى يعنى هستيش عين حيات زنده است او وز وجود خود به پا * وز وجود او وجود ما سواى آب چون گفتى رطوبت در پى است * تا نپندارى رطوبت جز ويست هستى حق عين قيوميّت است * لازم ذاتش حيات و قدرتست گشت جارى آب درياى حيات * جمله در جوى وجود ممكنات هر چه هست از هستى او هست شد * وز شراب زندگانى مست شد زنده اشيا برويند و او بخويش * پاك ازان كاندك شود در ذات و بيش غفلت و نسيان بود در وى محال * نوم از اين تعبير باشد در مقال نفى نوم از بهر فهم عامه بود * كه نبودند آگه از شأن وجود و رنه نبود وصف شمس آن ابين است * كه سياه و تيره نبود روشن است بلكه باشد تيرهگى را او مزيل * نيست حاجت اندر اين معنى دليل كرد حق زان وصف خويش از بهر قوم * كه ندارد راه در وى سهو و نوم اين حوادث بر وجودى در خور است * كه حياتش عارضى وز ديگر است يا كه غالب باشدش طبع و مزاج * در مزاج آمد ز راحت لا علاج پس كسى كو عين ذاتستش حيات * نيست ممكن بهر او اين واردات نوم شد همدست موت اندر مثل * وان منافى با حيات لم يزل زوست برپا اين سماوات و زمين * كو بود بر پا بذات خود يقين قائم بالذات در مفهوم اوست * كه بكل ماسوى قيوم اوست هست او را آنچه در ارض و سماست * كه بقيّوميّت ذاتش بپاست زين خلايق كيست قادر بر كلام * نزد او الا باذن او تمام معنى من ذا الذى يشفع بياب * تا شوى ايمن ز خوف و اضطراب جمله اشياء چون نقاط دايره * يا كه همچون سايههاى كنگره هر يكى در رتبهء خود واقعند * وز ره هستى بر آن حد قانعند طفره نبود سايه را از حد و طور * جز كه خورشيدش بگرداند بدور همچنين اضلال خورشيد وجود * هر يكى در حد خود دارد نمود خور بود در نور بخشى مستقل * هم باستقلال خود قوام ظل نور هستى تافت بر عالم همه * گشت موجود آنچه شد در دم همه پس حقايق ظل نور واحدند * روشن از نور ظهور واحدند ظل بود در ذات ذى ظلل محو و مات * نى تكلم باشد او را نى حيات جز باذن شمس كو را كرده ظل * يافت ز او امداد هستى متصل اذن يعنى اتصالات مدد * كآن ندارد بهر ممكن حصر و حد جمله را بر قدر استعدادها * ميرسد در هر مقام امدادها دانه ميخواهد مدد در خاك در * تا شود سرسبز و گردد بارور پس شود اندر بشر قوت و حيات * سوى حيوان يافت رفعت از نبات رفته رفته تا كه گردد روح و عقل * هر كجا نوعى مدد خواهد بنقل نيست يكسان آن مراتب در ظهور * فرقها باشد بس از نزديك و دور آن مدد كور است حاجت در كمال * نيست حاجت تا هنوز است او نهال آن مدد كه لازم او را در گل است * چون شجر شد بهر او بىحاصل است دانه پس گر آن مدد خواهد بنقل * كه بود مستلزم ادراك و عقل نيست ممكن هم ندارد حاصلى * پس مدد هر جا رسد بر قابلى قابلى كو در مقام دانى است * فيض دانى از حقش ارزانى است خواهد ار امداد عالى راه نيست * كز دنو خويش هم آگاه نيست آنكه بر برتيب اشيا عالم است * بدهد آنچه بهر هر شىء لازم است چون سكون بر خاك و جنبش بهر باد * همچنين داد رتبها را در نهاد داند آن علام غيب اسرار شىء * آنچه در پيش است وان كآيد ز پى كس بدانش نيست بر چيزى محيط * يا كه بر چيزى ازان علم بسيط نيست آگه يعنى اندر جستجو * كس بشيئى اندك از معلوم او جز كه خواهد هيچ علام الغيوب * بخشد آگاهى كسى را در وجوب تا خواص ممكنات آيد پديد * كز چه بودش داده خلاق مجيد گر كس از علمش نگشتى بهره ياب * كى خطا ميبود معلوم از ثواب يا چه باشد هر گياهى را مزاج * هم خواصش تا كند در وى علاج كارها ميبود مختل در نظام * وين منافى بود بس با نظم تام پس به قدر آنچه بر معلوم او * هست لازم علم اندر جستجو نابرد در نظم تام آن را به كار * بخشد ار خواهد بكس پروردگار نى باندازهء احاطه كه بنام * كس بداند علم چيزى را تمام زانكه باشد علم حق عين وجود * وز وجودش هر وجود آمد ببود بلكه در هستى است او خود عين شىء * نيست خالى هيچ موجودى ز وى پس احاطه بر وجود ممكنى * نيست ممكن گر بوحدت موقنى تمثيل تا بفهمى با تو گويم يك مثال * چون مثل شرطست در فهم مقال يك گلى بينى به شكل و هيئتى * هم برنگ و رؤيت و خاصيتى علت آن شكل و رنگ و طعم و بو * نيست بر كس منكشف بىگفتگو جز كه از صد گونه تأثير و خواص * يك اثر ز او يافتى با اختصاص بر خواصش نيستى آگه تمام * تا كجا دانى وجودش را مقام